تبليغاتX
روياهام به هم نميخورد...@@@@@@@@@@

روياهام به هم نميخورد...@@@@@@@@@@


محکم تر از آنم که برای تنــها نــبودنم ، آنچه را که اسمش را غــرور گذاشته ام برایت بــه زمیـــن بکوبــم ....
احـساس من قیمتی داشت ؛ که تو برای پرداخت آن فقیــــر بودی ...
روزگار تعطیل، با همه بی دغدغه بودن هایش، عجیب کسل کننده است. حوصله ام سر رفته، حاضری بازی کنیم؟ تو چشم بگذار و تا 60 بشمار و من فرار می کنم از تو و پنهان می شوم. اما تو هر چقدر هم که چشم بگذاری و هر چه هم که بشماری و من هر چقدر هم که خوب پنهان شوم. از ماحصل این فرار، سهم هر دو ما دیدار است. یا من خیلی زود به چشم های تو می رسم و یا تو بالاخره مرا پیدا می کنی.

گاه اما، هرچه هم که بازیگر باشی باز بازیچه ای. از سرنوشت فرار نمی توان کرد. یا تو خودت را به او می رسانی، یا او تو را در پنهان خودت پیدا خاهد کرد. سرنوشت را نمی توان از سر نوشت اما، نوشتن را می توان. بنویس، خط بزن، نقطه بگذار یا پاک کن. سکوت کن، بغض باش، اشک شو. راه بیفت. هر راهی رفتنی ست، اما همه راه ها را نباید رفت. «هر راه نباید رفت، جز راست نشاید رفت». برو، راهت را کج کن و راه کج را راست.

هر آمدنی را رفتنی و هر بودنی را نبودنی است. باید بست کوله بار را. این زمین بوی مردن می دهد و این نوشته ها بوی ماندن. ما نیامده بودیم که بمانیم. و نماندیم که رفته باشیم. رفتن رسیدن نیست اما، برای رسیدن باید رفت. پرواز را باید آموخت، روزگار رفتنی و پرنده مردنی ست. عالم دار فانیست و دنیا عالم گذر است. گر نگذری، مانده ای و محکوم به گذشته ای. گر بگذری پرنده ای و دنیا محکوم به توست. باید گذشت از تمام گذرگاه ها و متمم گذاشت برای تمام گذاره ها. سر خط یا ته خط، خاهی نخاهی، نقطه باید گذاشت. این سه نقطه ها برای جمله نان نمی شوند و بودن به هر قیمتی، برای فاطی، تنبان.

گریه، پایان ناخوش شاهنامه عادت است. هر که به سلام ها دل خوش کند، با خداحافظی ها دل خون خاهد شد. باید رفت و در دهانه آتشفشان لانه کرد. پرستو بودن رسم قشنگی برای بزم روزگار است . ماندن، رسم پرستوی عاشق نیست. جوجه را آخر پاییز باید شمرد، اما پرستو را نه. روزگار، به اولین برف و باد زمستانی نرسیده، پرستو ها رفته اند.

همیـטּ که خدا هست،کافےست.

خود را خط مےزنم، تا هر چه هست خدا باشد.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 10:32 توسط نيما |



چی بگم؟ از کجا و کی بگم؟ خیلی چیزا می بینم هیچی نمیگم!! فکر نکنید من اگه چیزی به روتون نمیارم یعنی کورمو کر!! یعنی خرم!! نه ...من همه چیو میبینم خوبم میبینم!! فقط سکوت میکنم!! چرا .. نمیدونم... خیلی چیزا دیدنش از صدتا فحشو بدو بیرار بدتر اما.... هیچی نمیگم!! سکوت کنم؟؟؟ حرف نزنم!! حرف بزنم که چی بشه؟ بگم که آخرش که چی؟ شما که انسانهای خوبی هستید... خوب باشید!!

یه چیزایی دیدم از کسی.... از کسایی.... دلم به درد اومد... اما یاد جمله ی خودم افتادم" از کسی که انتظار داری توقع نداشته باش از کسی که توقع داری انتظار نداشته باش".


آدم بدیم... یه وختایی کلا گندترینم... فکر کنم همیشه بودم و خودم خبر نداشتم... دوست ندارم حرف بزنم اصلا اگه بزنم یا بنویسم مگه درست میشه؟ میشه؟ نه نمیشه... من خودم فهمیدم که آدمی هستم غیر قابل تحمل... فقط از جایگاهم خسته ام .. از خودم از صدام از همه چیز که بنام من هست خسته ام خسته و خسته .. فکر کنم میشه و شده... دیگه حرف نمیزنم... سکوتم چه عمیق شده مثل عمق یک چاه که انتها نداره.!!

حرفی نمیزنم..چیزی نمیگم...چون فایده نداره سه چهار ماه سکوت کردم و هر روز یه چیزه جدید می بینم..پس بگم که بدتر بشه..بزار همینجوری بمانه تا به دردش جون بدم.... فقط بدونید که من از خودمممم خود خودم خسته ام!!

کاش زودتر جام عوض بشه... عوض بشه!! شبا اینقدر بی تاب و چشم خیس می خوابم که فقط ذکر گفتن آرومم می کنه!! تا صب ذکر میگم تا آروم بشم... حذف کردم خودممم!!

پ.ن: نیستم... شاد باشید و سلامت... برای منم دعا کنید.

 در کودکی بسیار کوشیدم

فرق میان درست و غلط را دریابم

اما کسی معیاری به دستم نداد

و حال که همه چیز در گریز از معناست...

میفهمم که نیاز به کسی دارم که راه را نشانم دهد.

تنبیهم کند

تشویقم کند

نه به حق قدرتی که دارد

بلکه به اقتدارش

من پدرم را میخواهم...



+ نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان 1390 15:47 توسط نيما |


اگر پرنده ای را بگیری و سال ها در قفس زندانی خانه ات کنی، حتی بالهایش را هم بکنی، اگر بعد از سال ها از قفس آزادش کنی، ممکن نیست به زمین عادت کرده و پرواز از یادش رفته باشد. قصه آدم ها اما اینطور نیست ، یک روز اگر از «بهشت» بیرونشان کنند به «زمین» عادت می کنند، آخر «آدمیزاد» هستند.

آدمیزاد اهل عادت است. عادت می کند به زمین و به زمان، به مانداب و به مرداب. مرداب آن تکه از دریاست که ظرفیت بی نهایت ندارد و گرداب آن بخش از دریاست که حوصله آرامش ندارد. مانداب اما نه ظرفیت بی نهایت دارد و نه حوصله خروش.

زینت آسمان خورشید و ماه و ستاره است و زینت ِ دریا رنگ نیلی و مرجان و ماهی است و ستاره دریایی. در مرداب اما در پس ِ رنگ ها، لجن است و جلبک و کرم. حتمن این جمله را شنیده اید که می گویند: «چشم هایت قشنگ می بینند!» آری قصه همین است، مرداب برای آنهایی قشنگ است که چشم هایشان قشنگ می بینند. و الا این ها که به چشمت زیبا می آیند عرضی هستند نه ذاتی. رنگ ِ زیبا دارند نه گوهر زیبا. همیشه ایراد از فرستنده نیست، گاهی از گیرنده است.

پرنده ای که از اوج آسمان به قفس تبعید و زندانی می شود، بیشتر از آنکه نشستن روی زمین را تمرین و به قفس عادت کند، به مرور قصه های پرواز می پردازد. «ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است» و پرنده را هر وقت از قفس آزاد کنی می پرد. اما چرا وقتی مدتی مانداب و مرداب نشین می شویم، به همنشینی با کرم ها عادت می کنیم و از لجن های مرداب لذت می بریم؟ چرا اگر مدتی قفس نشین شویم، پرواز نه بلکه پریدن را حتا بالکل از خاطر می بریم؟

«خدا قاطر را دید به او شاخ نداد» و «گاو را دید و به او بال نداد». اما آدم را بی شاخ و بی بال آفرید، آنگونه که هم شاخ می تواند بزند و هم بال، «...اما شاکراً و اما کفورا».


امروز صبح تا ظهر، پیراهـטּ یقه شالے ام را پوشیده بودم. هر کس مےدید مےگفت ایـטּ چیه پوشیدے؟ ایـטּ چه پیرهنےست سید؟  گفتم: آدم صد تا لباس عوض کند، اما رنگ عوض نکند!

روے گلے کـ خار ندارد،
راحت مےشودپا گذاشت! 

         

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390 8:59 توسط نيما |




از آخرینـ دیدارمانـ

ماهـ هـا گذشتهـ استـ ..

مـــ ن کهـ دستانمـ را بارها شُستهـ امـ !

پسـ چرا

عطـر دَستانتـ هنوز رویـ ِ دستـ هایـ ِ سردمـ باقیستـ !؟


در تمام دوراטּِ تحصیلم
یکبار هم
- 0
- نگرفتم، چطور باور کنم آنوقت،
یک نفر به تنهایے
ایـטּ همه (3.000.000.000.000)
صفر گرفت؟!   (اختلاس)


وقتے سرم درد مےکند؛
حتے قرص هم
جواب نمےدهد،
حالا من مےمانم و قاب عکست.
من چشمهایت را
از کدئین بےش تر قبول دارم..!

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390 19:28 توسط نيما |



گندم بودن را دوست دارم

در همهمه ي باد؛پراكنده شدن

براي روزي كه شايد

زيردستايت نوازش شوم

چرادرويم نميكني؟

مرا كلاغ هاي غم تمام كردند...


ای کاش تنها یک نفر هم در این دنیا مرا یاری کند ،

 ای کاش می توانستم با کسی درد دل کنم

تا بگویم که ، من دیگر خسته تر از آنم که زندگی کنم

 تا ابد غم شبهایم را ، تا بفهمد درد تن خسته و بیمارم را ،

 قانون دنیا "تنهایی" من است و "تنهایی" من قانون عشق است

 و عشق ارمغان دلدادگیست و این سرنوشت سادگیست


ادامه مطلب

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1390 9:19 توسط نيما |



+ نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390 8:46 توسط نيما |



+ نوشته شده در پنجشنبه سوم آذر 1390 9:35 توسط نيما |


گاهے بعضے حرف ها هستند کـ در قالب یک پست جا نمےشوند. شاید اگر تعارف را کنار بگذاریم، بشود در ایـטּ ستون بـ دور هیاهو و جنجال بـ آטּ حرف هاے مگو پرداخت.


حرف هایے کـ از روے شکم سیرے نیستند، از روے دل درد هم حتا نیست، از روے درد ِ دل هم نـ! از روے دلتنگےست.

دلتنگے بیمارے خوبےست، اما وقتے کـ بیش از حد حاد مےشود، بـ جنونت مےکشد، حال تو مےمانے و شب هاے تار ِ تـטּ هایے.

شب بیدار ماندن، آدم را فیلسوف مےکند. فیلسوفے کـ فلسفه اش را فقط عنکبوت هاے کنج ِ اتاق مےفهمند.

فیلسوفے کـ فقط فکر مےکند و فسفر مےسوزاند و از بس کـ چراغش کم سوست، بـ امید صبح مانده تا فرستاده مشرق با نوربخشے، جاده را روشن کند کـ ایـטּ راه رفتنے شود.

فیلسوفے کـ بس کـ فرو خورده بغض هایش را، گاهے بالا مےآورد تمام دلتنگےها را. فقط حیف کـ عنکبوت ها حرف زدن بلد نیستند....

در هیچ جاے قرآטּ ننوشته اگر شمار بازدید و تعداد کامنتهاے وبلاگ تاטּ زیاد باشد، بهشت بر شما واجب است و حورے ها در بهشت کچلتاטּ مےکنند.

در رساله هیچ مرجعِ تقلیدے هم ننوشته ایـטּ را کـ اگر دو نامحرم در اتاقِ چت تنها صحبت کنند و شکلک براے هم بفرستند مفسده دارد و حرام است!

پس «ذَرهُم یَأكُلوا و یَتمتَّعوا و یُلهِهِمُ الأملُ فسوفَ یَعلمون»؛ «آنها را رها كـטּ تا بخورند و بهره گیرند و آرزوها آناטּ را مشغول سازد، ولے آناטּ بـ زودے خواهند فهمید‌...».

پس خاهشـטּ اینجا کـ مےآیید ایرادے ندارد اگر با وضو نمےآیید اما از بهشت و جهنم هم حرف نزنید کـ مـטּ بـ بها و بهانه ها کارے ندارم.

مـטּ اگر خیلے جهنمے نباشم، چوپاטּِ ساده لوحے باشم کـ سالهاست بر سر ایـטּ بازار پر آزار روزگار نشسته ام تا «کاش» «مےشد» بـ «بوسه» اے از «خدا» بهشت را معامله کنم.


+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1390 9:16 توسط نيما |


از دريا پرسيدم : كه اين امواج ديوانه ي تو ، از كرانه ها چه ميخواهند ؟ چرا اينسان پريشان و در بدر ، سر به كرانه هاي از هم جا بي خبر ميزنند ؟ دريا در مقابل سئوالم گريست ! امواج هم گريستند ...

آنوقت دريا گفت : كه طعمه مرگ ، تنها آدمها نيستند ، امواج هم مثل آدمها مي ميرند ! و اين امواج زنده هستند ، كه لاشه ي امواج مرده را ، شيون كنان به گورستان سواحل خاموش مي سپارند !...


رفته بوديم که دور از انظار ديگران ، ساعتی با سرگردانی يک عشق بی پناه ، زير روشنايی مات ماه ، گردش کنيم ...
آسمان کاملا صاف بود . مهذا ، پاره ابری سياه ، صورت نازنين ماه را ، در سياهی خود ناپديد کرد ... گفتم : آسمان به اين صافی ، معلوم نيست اين قطعه ابر سياه ، از گريبان ما چه مي خواهد ، ... اشاره به ابر کرد ، آهی کشيد وگفت : آن؟
آن ابر نيست ! عصاره است . عصاره ی ناله های پنهانی عشاق واقعی است ... روی ماه را پوشانده است ، تا ماه شاهد عشق دروغ من و تو نباشد

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر 1390 8:49 توسط نيما |


مغزِ من
مثلِ یک زندانی
خط خطی و محبوس است!مغزِ من
مثلِ یک زندان بان
خسته و بی منطق و تنبل شده است!مغزِ من، از تکلیف خسته شده ...مغزِ من، از قانون خسته شده ...مغزِ من، خسته ی قانون شکنی ست.مغزِ من، خسته ی بی تکلیفی ست.مغزِ من، از دیدن، رنجیدن، خسته شده.مغزِ من، از مضحکه ی " فهمیدن" خسته شده.مغزِ من، منزجر از دیدنِ انسانِ مدرن ...مغزِ من، منزجر از مضحکه ی " پُست مدرن" !مغزِ من، در زندان
زندگی، زندان بان. مغزِ من، زندان بان
خود ِ من در زندان.مغزِ من
از زندگی
خسته شده.خود ِ این زندان بان
از زندان
خسته شده.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390 22:6 توسط نيما |


روزگار غریبےست ایـטּ روزها کـ هیچ چوپانے دیگر نـ شانه اے بـ موے خدا مےکشد و نـ دستے بـ گیسوےِ او. چوپاטּ ها چاکرےِ اربابانشاטּ را دیگر با دوختـטּِ چارق هاے خدا معامله نمےکنند. در روزگارے کـ قیمتِ همه چیز سر بـ فلک گذاشته، الّا معرفت و ایثار کـ دیگر پشیزے هم نمےارزند در قاموس ِ ایـטּ دهکده جهانےِ «مک لوهاטּ»، خدا چـ حاجتے دارد بـ بزهاےِ مرد ِ چوپاטּ، «بزے کـ بـ طویله رواست، بـ خانه خدا حرام است!»

 

مـטּ گواهے مےدهم کـ از فحاشے ها و توهیـטּ ها آنقدرے بدم نمےآید کـ از تملق و تعریف ها بدم مےآید. نـ لایقِ تعاریف و تماجید و توصیفاتِ شما هستم و نـ مستحقِ توهیـטּ ها و سوء ظـטּ ها و بے انصافے هاے آنهایے کـ در پرتو ِ نور و در نسیمِ وزشِ «مکارم اخلاق» در اینباکس ایمیل و نظراتم آروغ مےزنند. قسم بـ «دریاچه» کـ عزیز ِ دل ِ «دریا»ست کـ هیچ دریایے از حباب و کف هاے ساحل نـ سودے مےبرد و نـ هیچ ضررے.

 

بارها گفته ام کـ اینجا کسے را لینک نمےکنم، نـ اینکه مغرورم و نـ اینکه هیچ کس را قبول ندارم، بلکه از ابتلائات وبلاگ دارے در ایـטּ بیهوده بازار و بازے هاے مرسومِ مردم آزارش بےزارم. بـ هیچکس ارتباطے ندارد کـ مـטּ متولد ِ چـ سالے باشم، بـ قیافه و قلمم بخورد کـ بیشتر باشم یا کمتر هم مهم نیست. مـטּ اما براے خاستگارے از کسے گل بـ جیب ِ قالب وبلاگم نزده ام. عاشقِ «چشم» و «ابروے» ِ هیچ وبلاگے هم نیستم و از بروزرسانے هیچ وبلاگے هم ذوق نمےکنم. هیچ گاه نـ جمله اے بل حتا کلمه اے را هم نثار مخاطبِ «خاصے» نکرده و نخاهم کرد.

مـ
טּ آنقدر ها روشنفکر نیستم کـ لحظه اے از روزگار خود را پَلاس ِ فیس بوک و آواره گوگل پِلاس کنم. مـטּ کمتریـטּ وقتم را هم نثار «بالاتریـטּ» نمےکنم. نـ «فیس بوک»! نـ «تویتر»! قلمم نثار ِ وبلاگ! نـ حتا وبلاگ هم براے مـטּ آخریـטּ سنگر نیست. وبلاگ و نوشتـטּ هدف نیست کـ وسیله است براے اشتراک ِ معانے و مفاهیم و ادارکات و عمومے کردטּ ِ برخے تجارب ِ شخصے و اکتشافات فلسفے.

 

مـטּ هرگاه انگشت اشاره ام را گرفته ام سمت ِ کرانه ها و اُفق را نشاטּ داده ام، اے دریغ کـ جاے تحسیـטּِ «خورشید» و «ماه» بـ ناخـטּ ِ انگشتم اشاره مےکنند و مےگویند: «چطور ایـטּ «ے» ها و  «טּ» ها و «ڪ» ها را مےنویسے؟ ممنوטּ مےشویم اگر راهنمایے کنید!». چقدر دلخوش و سرخوش هستم مـטּ. سر خورشید هم ایـטּ بلا ها را آوردند تا کار بـ کسوفِ 21 رمضاטּ کشید. آטּ گاه کـ  بر فراز منبر طلوع کرده بود و مےگفت: «بپرسید از مـטּ پیش از ایـטּ که مرا از دست دهید» و پرسیدند تعداد موهاے سر خود را از خورشیدے کـ به راه هاے ِ آسماטּ آشناتر از راه هاے ِ زمیـטּ بود.

 

مـטּ آخر چطور بگویم کـ در پیچش مو چیزے هست کـ در خود ِ مو هیچ هم نیست! اگر اینگونه مےنویسم بر طبل تفاوت نمےکوبم. تفاوت را از آטּ طرف کـ بخانے مے شود «توافت». زیاد فرقے نمےکند، کمے لهجه تلفظ اش ترکے مے شود. اما همیـטּ کـ مثلِ دیگراטּ قبرستاטּ نشیـטּ عادات و کلیشه ها نباشے مےشود تفاوت! حالا بـ هر سطحے هم کـ باشد مهم نیست.

 

مـטּ قلمِ ارزانم را بـ هیچ سایت تحلیلے خبرے و هیچ خبرگزارے اے اجاره نمےدهم. اتفاقـטּ آنقدر هم بد خط و سخت و نازیبا مےنویسم کـ هیچ کس بـ ایـטּ بیهوده نگارے ِ مـטּ رغبت نکند، چـ رسد اینکه در سایتے ذکر کند ایـטּ اباطیل را براے خاندטּ! البته بودند عده اے کـ روزگارے سینه چاکِ ایـטּ خانه بودند و حالا اما نـ ردے از آنها در پاے ایـטּ نوشته ها هست و نـ اثرے از رد پایے از بےصدا آمدטּ و رفتـטּ شاטּ حتا.

 

مـטּ ممنوטּ و خوشحالم از ایـטּ بابت کـ آنهایے کـ ایـטּ نوشته ها برایشاטּ گراטּسنگ است و برایشاטּ گراטּ تمام مےشود و وقت و فکرشاטּ مهمتر و بالاتر از ایـטּ اباطیل و لاطائلات بود و هست، سنگِ منتِ نشانےِ «آرامگاه» مرا از از روے سر مبارک لینکستاטּ شاטּ برداشتند و ما را از زیر دیـטּ ِ ایـטּ سنگ نوشته هاے روے پیشانے ها نجات دادند تا بلکه قدرے اکسیژטּ و هواے مجانے و رایگاטּ و البته آلودهِ ایـטּ آسماטּ را آساטּ تر از قبل تنفس کنیم.

 

زنده بودטּ زیباست، اما زندگے از آטּ زیباتر است. زندگے زیباست، اما شهادت از آטּ زیباتر است. عشق زیباست، اما دوست داشتـטּ از آטּ زیباتر است. تکلّم زیباست، اما سکوت از آטּ زیباتر است. کبوتر زیباست، اما یاکریم از آטּ زیباتر است. قدم زدטּ زیباست، اما پرواز از آטּ زیبا تر است. «حدیثِ نفس» کثیف است، اما «حدیثِ دو رویے»  از آטּ «کثیف تر» است. شاید گاهے یکے در نوشته اش 48 بار بنویسد و بگوید «مـטּ»، اما حرفش نشاטּ از منیت نداشته باشد و گاه کسے در نوشته و سخـטּ اش هیچ گاه نگوید «مـטּ»، اما رفتارش گویاے منیت او باشد. «افلا تبصروטּ...؟» مـטּ هیچگاه خط نمےزنم آن «مـטּ» را کـ خدا هست در آטּ، اما در هم مےشکنم آטּ «مـטּ» را کـ دو رویے و نفاق مواج است در آטּ.

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390 1:10 توسط نيما |



+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390 19:18 توسط نيما |



بارها دلتنگیمو

به پارک برده م
تا یه جوری
گم و گورش کنم
اما اون هر بار 
مث یه سگ وفادار
بام برگشته خونه ...

با کسی از این موضوع
حرفی نزن!


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390 9:22 توسط نيما |


چه حقیر و کوچک است آن که به خود مغرور است،چرا که نمی داند بعد از بازی شطرنج ....

شاه و سرباز همه در یک جعبه قرار می گیرند!!!!



آدمها چه موجوداتی دلگیری هستند

وقتی سوزنشان را نخ میکنی

تا برایت دروغ ببافند ...

چقدر میچسبد سیگارت را در گوشه ای بکشی

و هیچ کس با خنده های تو / به عقده هایش پی نبرد

 

از آدم ها دلگیرم

که خوب های خودشان را از بد ِ تو / مو شکافی میکنند

و بد هایشان را در جیب های لباس هایی

که دیگر از پوشیدنش خجالت میکشند / پنهان میکنند

از اینکه ژست یک کشیش را میگیرند وقتی هوای اعتراف داری

و درد هایت را که میشنوند

خیالشان راحت میشود هنوز میتوانند کمی خودشان را از تو / کشیش تر ببینند


ادامه مطلب

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390 12:45 توسط نيما |


کلیدت را دَر قُفل مَن، فرو کُن و بچَرخان

 واژگانت را در طَعمِـ اندامَمـ بریز و بعد

 در شُکوفهـ هاے تَنَمـ بمان بُگذار دَر خلسه ے تو بلولمـ

 براے لحظه اے مَن باش دَر آغوش مَن تَن باش




+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390 0:0 توسط نيما |


اولینــ جامـ باشـد بهـ سلامتیــِ منــ ـ ـ ـ
سگـ مستـ کهـ شدیــ ـ ـ ـ
خـدا میدانــد
جامـِ بعدیــ را بهـ سلامتیــِ کدامـ همـ آغوشـ سر میکشیـ ـ ـ ـ!

او مَرد هآ رآ دوستـ نَدآشتـ وَ مَنـ بـــِ خآطِرِ اوُ اَز مَردآنِگی اَمـ گُذَشتَمـ....

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1390 16:24 توسط نيما |


چه رسم غریبی ؛ اون پسری که روزی سه بار

با خود ارضائی به اُرگاسم میرسه باکــره استـــ

و اون دختری که در تمام عُمرش فقط یکـ شبـ
ب
ه خیال ِ خامش ، با مرد رویاهاش خوابیده فاحــشه...


خیانت..

گل آفتابگردان را گفتند : چرا شبها سرت را پایین می اندازی ؟ گفت : ستاره چشمک میزند ، نمیخواهم به خورشید خیانت کنم ...                       


+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390 16:14 توسط نيما |


کاش یک معلم بود

به برخی از پسر ها آموزش میداد که

جواب جمله" خیلی دلم گرفته" این نیست که

....بیا خونه ما ،حالت خوب میشه...


جواب من :"" دوست دارم زندگی ام ازاین روبه آن رو شود. کاش می دانستم گره اصلی اش کجاست! ""

بیا سیب را با هم گاز بگیریم

گـــور پدر بهشت

بهشت من آنجاست که تو را بی شرمانه به آغوش

می کشم...


+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 21:12 توسط نيما |



مرا تنگـ در آغوش گرفته اے و برای روز هاے رفته مان گریه میکنے

حالا تو التماس میکنی و مَن فَقَط پورخند میزنَم

چه زود رسید روزے که آرزویش را داشتم

که مَن بے ذَره ای اِحساس درست مثل چوب خُشک در آغوشت باشم و تو !

تو ذره اے احساس از من گدایے کنے

 

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390 23:34 توسط نيما |


                            


مَنـ نیز

دَر نامُقَدَس تَرین جِسمـ

 غَرق شُدمـ

و اِجازه دادَمـ که او اَز تَقدس وُجودَمـ لِذَت بِبَرهـ !

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1390 10:1 توسط نيما |


چه کسے جُز مَن اَز لِذَتــ نَهُفته دَر اَندامَت با خَبَر اَست؟

از لبانت کامـ میخواهمـ  لعنتے

پک آخر را به این زندگے نکبتے زدمـ!

هر چقدر هم پنهان کنے باز هم  همه مےدانند :

تو معشوقه یک بے همه چیزے

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم شهریور 1390 8:39 توسط نيما |


 گُمـ شُدمـ دَر لَجَن زار چشمانت

میان تَمام زَن هاے  برهنه اے  کهـ آنجا زندگے  مے کردند

میان فَریاد هاے  بے  صداے  نوزادانهـ سِقط شُده اے  که تو

 پدر همه شان بودے

 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390 22:39 توسط نيما |


روزی از پدرم پرسیدم آیا تا بحال هیچ ،روی خوشبختی رادیده ای؟؟؟؟ 

پدرم گفت که شبی اشتباهاً سایه خوشبختی را در خواب دیدم...

که بر اسبی زرین سوار بود،بپای اسبش افتادم ، زین اسب را به آغوش کشیدم به سینه فشردم و بوسیدم و خندیدم و گریه کردم... درست مثل دیوانه ای بخت برگشته ای که یکبار دیگر پس از عاقل شدن، تنها از شدت خوشحالی دیوانه شده بود....

آنوقت گفتم :آخر چرا ، خوشبختی یکبار در کلبه ی خراب مارا نمی کوبد؟

مگر ما بشر نیستیم؟؟؟..

سایه خوشبختی با نعره های جگرخراش، صدا در سینه ام خفه کرد و...گفت:

برو!.. برو ای انسان ساده دل. تا هنگامی که در کف دست تو آنچه که هست، آشکار است. خوشبختی را در این اجتماع با تو کاری نیست!!!!...

به کف دستم نگاهی کردم، شرافت خود را دیدم، که مغرور و سرفراز ، پینه های دستم را نوازش میکرد!!...

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390 22:15 توسط نيما |



خیانت بو ندارد که به مشامت برسد

چشمـِ بصیرت مےخواهد که آبستن بودن مرا تماشا کنے

من آبستنمـ ، آبستن خیانت

وفـا در رحممـ به هنگامـ زِناے قلبمـ سقطـ شد

+ نوشته شده در جمعه یازدهم شهریور 1390 22:20 توسط نيما |





 

مَن دَر کَفَنَم مُتِعَفِن شُده ام

بوے لاشه ے گربه هایے را میدهم

که جاے تو با من خوابیدند

 

+ نوشته شده در جمعه یازدهم شهریور 1390 0:54 توسط نيما |


لوچ


دهقان پیر ، با ناله می گفت : ارباب ! آخر درد من یکی دوتا که نیست ، با وجود این همه بدبختی ، نمی دانم خدا چرا با من لج کرده وچشم تنها دخترم را « چپ » آفریده است ؟! دخترم همه چُز را دو تا می بیند !

---------------------------------------------------------------------------------------------------


ادامه مطلب

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم شهریور 1390 1:21 توسط نيما |



+ نوشته شده در چهارشنبه نهم شهریور 1390 18:49 توسط نيما |


 

پروردگارا ! این نامه را بنده ای از بندگان تو به تو می نویسد که بدبخت
بمفهوم وسیع کلمه در زندگی بی پناهش بیداد می کند
بعظمت تردید ناپذیرت سوگند ، همین حالا که این نامه را بتو مینویسم آنقدر
احساس بدبختی میکنم که تصورش حتی برای تو که تنها پناهگاه تیره بختانی
امکان پذیر نیست .....
میدانی خدا ، سرنوشت دردناکی که نصیب زندگی تنهای من شده صرفا زاییده یک امر
تصادفی است ..
مگر زندگی جز ترادف تصادفات ، چیز دیگری هم هست ؟ ... نه خدا .... به خدا
نیست


ادامه مطلب

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390 22:31 توسط نيما |


هنوز كاملا در قبر زندگي جابجا نشده بودم كه يكباره احساس كردم
دستي آشنا و مضطرب سنگ قبرم را مي كوبد
لحظه اي بعد روح سرگردانم با ديدگان اشك آلود از لابلاي خاك قبرم
به كنارم آمد


ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم شهریور 1390 17:43 توسط نيما |


دست نوشته...

ديروزخواستم تادينم روبامعشوقه ام كامل كنم هي بهانه آورد..گفتم  بهش :

من نمازم روتااخرماه خوندم ...

امااون هي ميگفت :

من نميتونم نمازم روكامل بخونم ...........

گفتم واسه چي واسه چي ....تومنو دوست نداري :

........گفت نه بخدادوستت دارم...

گفتم نه تودينت روبامن تكميل نكردي چطوردوستم داري ......بهت اطمينان ميدم....
دوست دارم ....

امامن باورنكردم....................................................تا...

فهميدم درست موقعي كه من به عادت ماهانه ام نمازم روميخونم  ....


اون تازه عادت ماهانه اش شروع شدوبازهفت روز ديگربايد  هم بدهكاردينش باشد...

من نفهميدم منو تواين عادت دوست داردولي نميتواندباخدايش ارتباط برقراركند.......


 من چقدرآشفته شدم... من چه قدرپست هستم....

ازاون روزبه بعدمن  عادت ماهانه ام راترك كردم............................نمازنخواندم...

+ نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور 1390 18:14 توسط نيما |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

چقدر حالم بد است!

ادله های محکمه پسند درد

به استخوان هایم هجوم آورده اند

یادم نیست دیشب چه خورده ام

یا چه به خوردم داده اند

ولی امروز

تمام منطق ارسطو را

یکجا بالا آوردم آه . . .

آن خربزه را من و تو با هم خوردیم

ولی فقط من پای لرزش نشستم

خدا وکیل تو شد

و من محکوم شدم

محکوم . . .
---------------------------------------
آمدي اينجابخون +فقط واسه نظردادن يالينك كردن ننوشتم+
...ازاين جملات بدم مياد...
قشنگ بود...زيبابود...باتبادل لينك موافقي ...
فقط بخون...
+دوست داشتي نظربده وگرنه ازت ممنونم ...بزارواقعيت هارودرك كنيم..
باكمك هم..+
راستی ازخودت پرسیدی چراشکلک تونظرات میزاری حق ندارین شکلک بزارید...+چون فورانظروپاک میکنم..+
ازانتقادتاتعریف بیشترخوشم میاد...
883706552176


صفحه نخست
پروفایل
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

حتمابادقت بخونيد...
سرگردانم
خوشبختی
لجن زار....
کفن من ...
نامه يك دخترزشت...به خدا
دخترعفت فروشدبهرنان خانه اي
فرزندبدبختي
مرگ وزندگي...
آدم پست منم.......پست منم......
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

بهمن 1390

آذر 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
مرداد 1389
مرداد 1387
مرداد 1386
مرداد 1384




    :

نيما : رواني